تبليغاتX
فردا نويس

فردا نويس

درد اين دل اي دريغ كس نداند جز قلم . . . جز قلم گوش شما از ناله ام كر مي شود

مداد باشيم

مثل مداد باش. چون....

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول: 
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: 
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم: 
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم: 
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام

پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. بدان که چه می کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:25  توسط فردا نويس  | 

نكته

دنياي زيباي مجازي همواره با اظهار نظرات متفاوتي پيرامون كارايي و نحوه استفاده از سوي مخاطبان عمومي در تمامي كشورها روبرو بوده است.

اين كه در كشور اسلامي و جمهوري خواه ايران، كاربران تا چه اندازه نسبت به حفظ و پاسداشت حريم خصوصي افراد در اين فضا كوشيده و مي توانند كوشش كنند، بحث پيچيده ايست كه در اين مقال نمي گنجد.

آنچه حقير را وادار به نگارش اين جملات مي كند،  ورود برخي كاربران كاملا آماتور و اي بسا داراي غرض و مرض به حريم خصوصي ديگران و عرصه ايست كه نه جولانگه آنان است و نه ياراي پريدن در آن هوا را دارند.

اخيرا مشاهده مي كنم كه برخي كج فهمان با نام برخي ديگر از عزيزان نسبت به درج كامنت(نظر) بر روي مطالب قديمي نگارنده اقدام مي كنند.

اين حركت آنقدر بچگانه و غير حرفه ايست كه فقط به ذكر يك نكته آنهم گذرا اشاره مي كنم تا انسان هاي نادان بدانند كجاي بازي زيباي زندگي ايستاده اند و بيشتر بدانند كه مهره سياه شطرنج فقط رويشان را سياه مي كند ولاغير...

شايد تاكنون بسياري از شماها اسم «وبگذر» را  شنيده و يا محيط آن را ديده باشيد. پس از اين خواننده جديد مي خواهم كه اگر موافق يا مخالف مطالب است با نامي ديگر كه برازنده شخصيت و نمودار هويت اجتماعي اش باشد، نسبت به درج كامنت اقدام كند.

استفاده از نام و آدرس سايت ديگران در حالي كه تنها با يك كليك ساده مي توان سرور ارائه دهنده سرويس به تمامي مخاطبين وبلاگ را چك و آدرس آنها را بررسي كرد، اقدامي نامعقول و از سر بي سوادي است.

نكته پاياني:

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين پرده برافتد نه تو ماني و نه من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:22  توسط فردا نويس  | 

از يك دوست

باز هم سلام

باز هم فرصتي ديگر براي گفتن و نوشتن و سياه كردن

سياه مشقي كه صبح نگاشتم هنوز به رويت چشمان زيبايت نرسيده، مي دانم

هنوز وجود پاك و مهربانت بر صندلي كهنه و قديمي گوشه اتاق تنهائي هايت تكيه نداده 

و هنوز دستان پر احساست اسم شب و رمز و رازهاي كودكانه مان را مرور نكرده

بي گمان هنوز قلب نازكت تپشهاي شيرين گشودن اسرار و دلنوشته هاي بي انتهايم را حس نكرده 

نمي دانم اكنون

 در كدامين سكوت سكني گزيده اي

بر كدامين بستر خراميده اي

زير كدامين بار زندگي قد افراشته اي

و در كنار كدامين پرسش به دنبال پاسخ مي گردي

ولي. . .

اينگونه برايت بگويم كه هرلحظه زيبايي هاي سكوتت در چند روز گذشته 

 برايم قند تلخي است كه صد قافله دل آرزويش را دارد

تو پيروز شدي

بر قلب سنگي ام كه شكستي اش

يادگاري شكستن هايت، گلوي احساسم را فشرده مي كند

بد نبود كه پيش از رفتن آرامت، لحظه اي مي بخشيديم

تنها پيام آخرينت را بارها و بارها آرامستان چشم هاي تيله ايم كردم

همان تيله ها كه هر روز با نگاهت رنگين تر مي شدند

واكنون سياهند و سياه

رفتنت كار دل بود اما

كاش آرام تر مي رفتي و بيشتر مي ماندي . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 8:1  توسط فردا نويس  | 

توافت‌های ایران و خارج

موضوع انشای این هفته‌ی ما "علم بهتر است یا ثروت؟" بود ولی چون موضوع خیلی خنکیه؛ تصمیم گرفتم کمی راجب به "توافت‌های ایران و خارج" و مسایل غیره انشا بنویسم. پدرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. امادر ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند. ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود. از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل
I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.  این بود انشای من.

منبع: خودم كه اسلا نيصتم، باور كن !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:16  توسط فردا نويس  | 

جدول زمان بندي قطع برق مناطق 22 گانه تهران

جدول زمان بندي قطع برق مناطق 22 گانه تهران

منطقه1
روزها برق باشد شبها به علت برهم خوردن مجالس پارتی از ساعت 20 تا 3 صبح برق برود

منطقه 2-3
مانند بالا

منطقه 4
روزی نیم ساعت برق نباشد جهت اعمال قانون و یکنواخت سازی

منطقه 5
روز 2 ساعت به اضافه 5 ساعت تنبیه سال 1342 که منطقه به شرکت برق بدهکاربود( پرونده موجود است)

منطقه 6
صبح ها که نور کافیست برق نباشد برای شب هرکسی برق می خواهد برگه درخواست برق پر شود بخش اداری پیگیری نماید

منطقه 7
بیخود کردن برق می خواهند یک روز درمیان کافیست کسی اعتراض کرد آب شرب آن خانوار قطع شود تا عبرت سایرین گردد

منطقه 8
منزل مادر خانم بنده آنجاست همیشه برق باشد

منطقه 9
منزل خودمان آنجاست جهت رعایت عدالت فقط 20 دقیقه دم صبح برود

منطقه 10
منزل باجناق آنجاست، آنچنان برق برود و بیاید که تمام لوازم صوتی وی بسوزد تا رویش کم شود

منطقه 11
به کل برق نباشد ( دلیل خواستند گاز قطع شود)

منطقه 12-13
بچه محل های قدیم آنجا سکونت دارند عاشق فوتبال هستند شبهایی که فوتبال دارد برق باشد

منطقه 14-15-16
به علت ازدیاد اراذل برای از بین بردن پتوق ها شبها کلا برق لازم نیست

منطقه 18-19-20
روزی نیم ساعت به دلخواه شهردار مناطق

منطقه 21-22
بخشنامه شود که اختراع برق توسط ادیسون شایعه بوده
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:56  توسط فردا نويس  | 

چند قدم مانده به احساس دگر

من از اين چند وجب جا

                                   اندكي خسته شدم

                                                              و دلم مي خواهد

                                                                                     بروم آن سو تر

                           

                              چند قدم مانده به احساس دگر

 

بروم و به خود قول دهم

                                   پا به خلوتگه همسايه ی ديوار به ديوار دلم

                                                                                              كه صداي نفسش

                                     

                        پشت ديوار بلورين دلم فرياد است

 

                                                                                               به تمنا نگذارم

من دلم مي خواهد

                           پشت اين جبهه پر نقش و نگار

                                                                      خيمه زنم

                                                                                      و از اين چند وجب جا

                                                                                                                  و خودم

                                            

                                      دور بمانم شب و روز

 

           و به تو صاف بگويم آن دم

                                                    كه قدم

                                                                       حاصل گم شدن راه پر از تكرار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:58  توسط فردا نويس  | 

سخن روز نوزدهم تيرماه 87

چه بي ترانه مي روي

به لحظه هاي سرد و سخت

و بي صدا تو مي شوي

به انسداد صد نفس

دوباره شعر مي شوي

به خاطر قشنگ من

و مي دوي به صد غزل

تو اي سهي تو اي سمن

و مي كني دوباره باز

چشم به راه بي عبور

شكسته مهر خامشي

و آن سوار پر شعور

تو مي روي و مي كني

تمام هستي مرا

به دلهره به اضطراب

به اعتقاد بي صدا

تو مي روي و منتظر

نگاه خسته ي دلم

و يا سكوت حادثه

شده به شوق، وسوسه

دوباره مي دهي سكوت

به صد سوال بي جواب

و مي كني نگاه و من

همي برم

شكسته قلب پاك تو

به صد مسير پر ثواب

دوباره نازك اين دلم

كه مي تپد به شوق تو

و مي شود نمور و خيس

نگاه پر غرور تو

گوش مي دهم كنون

به انتظار پاي آب

و تو روانه مي شوي

و مي روي

به باغ پر سكوت خواب

نشسته ام به پاي تو

كه سبزي ام ز شوق توست

از آن خروش آمدن

از آن سكوت بركه اي

كه بي صدائيش ز توست

چه بي ترانه مي روي . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:49  توسط فردا نويس  | 

سخن روز هشتم تيرماه 87

به آبشار گفتم که تو کیستی ؟

 گفتا که اشک کوه

گفتم از چه می گرید کوه

گفتا آن زمان که ناله های درهمشکسته جداییها را می شنود

و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید

و بغض هایی فروخورده که نزدش می شکنند

قلب سنگیش آهسته می شکند

میجوشد

و آرام آرام.....

 آبشار می شود.....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:28  توسط فردا نويس  | 

سخن روز ششم تيرماه 87

 سالها پيش كه كودك بودم

سر هر كوچه كسي بود كه چيني ها را

بند مي زد به عشق

و من آن روز به خود مي گفتم آخر اين هم شد كار؟

ولي امروز كه ديگر خبري از او نيست

نقش يك دل كه به روي چيني است

تركي دارد و من

در به در وكوي به كوي

پي بند زني مي گردم............ .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:35  توسط فردا نويس  | 

دوستت دارم مادرم

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به

اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم.. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان

بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.

اما كودك كه همچنان مردد بود، ادامه داد:

اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز

خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود».

كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟)

خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي

در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو

مي آموزد كه چگونه دعا كني..»

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه

كسي از من محافظت خواهدكرد؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما

من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در

كنار توهستم.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد

سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد: «خدايا! اگر بايستي هم اكنون

حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.»

خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي  مي تواني او را «مادر» صدا

كني.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:14  توسط فردا نويس  | 

اقتصاد گاوی

اقتصاد گاوی : دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو میفروشين و يه گاو نر میخرين ... به تعداد گاوهای گلهی شما افزوده میشه و اقتصاد رشد میكنه ... پول براتون همينطور سرازير میشه و میتونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...

اقتصاد هندی : دو تا گاو ماده دارين ... اونها رو میپرستين و عبادت میكنين !

اقتصاد پاكستانی : هيچ گاوی ندارين ... ادعا میكنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی میكنين ... از چين طلب كمك نظامی میكنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زيردريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو میخرين و بعد ادعا میكنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين !

اقتصاد آمريكايی : دو تا گاو ماده دارين ... يكيش رو میفروشين و دومی رو تحت فشار مجبور میكنين كه به اندازهی ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی میكنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار میاندازين و بعد طبيعتا اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه میاندازين و گاوها رو به چنگ ميارين !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:12  توسط فردا نويس  | 

زمستان بدون گاز تابستان بدون برق

وقتی زمستان امسال گاز گلستان قطع شد فکر می کردم این بدترین خاطره ای است که آينده از آن یاد خواهم کرد. فکر می کردم بعدها برای فرزندم حتما تعریف مي كنم که: بابا نبین الان انرژی مملکتمان 

هسته ای شده و تمام نمی شه. نگاه نکن الان برق همیشه وصله و بخاری هیچوقت سرد نمیشه. فکر نکن نان از قدیم و ندیم همین جور فراوان سر سفره ریخته بوده. بابا مردن از جنس سرمازدگی مربوط به 200 سال قبل نیست. اصلاً رابطه کشور ما با سایر کشورها (!) همیشه همین طور نبوده.

بابا همه اینها یه روزی تو بهمن ماه سال 86 یا قطع شد یا نایاب.

آن روز به فرزندم خواهم گفت: من به چشمم توی همین شهر دیدم که طفلی فقط به دلیل سرما مرد. نان 30 تومانی را اگر پیدا می کردی، می توانستی 300 تومان بخری. کشوری تازه استقلال یافته، مردم این مرز و بوم کهن و تاریخی را آواره جنگل و بیایان کرد تا هیزم بخاری هایشان را تامین نمایند. که مبادا سرما و نبود انرژی، صورت سرخ ایرانیان را خیس اشک کند.

و شاید هم بگویم که آن روزها با تمام آن اتفاقات بزرگان ما چه کردند.

راستش گمان نمی کردم مجبور شوم روزی خاطره ای به مانند قطع گاز را براي فرزندم تعريف كنم. اما گويي خبرهايي در راه است و دردهايي جديد در انتظار مردم. مردمي كه هميشه و در تمامي عرصه ها نشان داده اند وفادارند و به ارزش ها احترام مي گذارند. همين مردمي كه بعد از سرماي سخت، حضوري گرم را در عرصه انتخابات رقم زدند.

صحبت از قطع برق است و مسائل پيرامون اين موضوع.

سالها پيش زماني كه در جنگ به سر مي برديم و سالهاي اول پس از جنگ، قطع برق به عنوان يكي از عادي ترين مشكلات مردم به حساب مي آمد و هيچگاه از اين مسئله به عنوان پديده ياد نمي شد. اما در سالي كه پيش روي داريم اوضاع بسيار متفاوت شده است. نظر مسئولان حول محور قطعي برق در سال 87 در محافل مختلف خبري رنگ و بوهاي خاصي دارد. يك روز مي گويند: اوضاع انرژي اصلا نگران كننده نيست. روزي ديگر با تلنگري بر افكار عمومي، خواستار صرفه جويي جدي تر در مصرف اين سوخت پاك مي شوند. نداشتن وحدت رويه در مصاحبه هاي تلويزيوني در نزد مديران پاسخگو حول يك موضوع به نام صرفه جويي در مصرف انرژي برق در آستانه فصل تابستان نيز جاي تامل زيادي باقي مي گذارد. آنچه از كارشناسان امر شنيده مي شود، اوضاع را وخيم تر نشان مي دهد.

آيا تحريم اقتصادي و وارد نشدن برخي قطعات مورد نياز در بخش توزيع نيروگاه هاي برق، به عنوان عامل اصلي خاموشي هاي روز هاي اخير و احتمالا تابستان پيش روي نيست؟ آيا دلايل مطروحه از سوي مسئولان در خصوص قطع برق قانع كننده و منطقي است؟

سرماي بي سابقه تنها دليلي بود كه مسئولان مربوط براي بحران قطع گاز اعلام كردند و بر اساس همين توجيه، صبوري مردم مانع از ايجاد اوضاع نابسامان اجتماعي شد. اما آيا براي قطعي هاي برق هم مي توان دليل مشابهي را اعلام كرد. شايد بتوان گفت از هر 10 وسيله خانگي تنها 2 وسيله گازسوز است و بقيه از انرژي برق استفاده مي كنند.

 آيا مسئولان مي توانند به جاي توزيع نفت در زمان قطع گاز اين بار يخ بين مردم توزيع كنند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:41  توسط فردا نويس  | 

آيا ميدانستيد ؟؟؟

آيا ميدانستيد برج ايفل 1792 پله دارد

آيا ميدانستيد که افزايش ميزان فسفر در خون ميتواند باعث جدا شدن کلسيم از استخوان ها شود که در نهايت باعث ضعيف شدن استخوانها و شکسته شدن آنها ميشود

آيا ميدانستيد که دو کشور چين و آمريکا بيشترين توليد کننده سيــــر ميباشند

آيا ميدانستيد که مطالعات جديد نشان ميدهد مصرف همزمان ويتامين هاي «ای و سي» ممكن است در كاهش ابتلا افراد به بيماري آلزايمر موثر باشد

ميدانستيد که هر 186 هزار سال يکبار ، کره زمين کاملا" به زير آب ميرود و تمامي زمين پوشيده از آب ميشود و دوباره بعد از مدتي سر از آب بيرون ميآورد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:53  توسط فردا نويس  | 

سخن روز بيستم و هفتم خردادماه 87

زندگی نکردن بهتر از عشق نورزیدن است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:48  توسط فردا نويس  | 

سخن روز بيست وششم خردادماه 87

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت.

 

موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه(1) داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.

 

زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:29  توسط فردا نويس  | 

معادله 3 و 4

اگر خاطرتان باشد در پست قبلي از معادله هاي ۱ و ۲ آغاز كرديم و قرار شد ادامه اين معادله را برايتان بنويسم. اينك ادامه ماجرا

معادله 3

زن ها = خوردن + خوابیدن + پول خرج کردن

خرها = خوردن + خوابیدن

 

بنابراین :

زن ها = خرها + پول خرج کردن

 

بنابراین :

زن ها – پول خرج کردن = خرها

 

بنابراین :

زن هایی که پول خرج نمی کنند = خرها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:8  توسط فردا نويس  | 

سخن روز بيستم و دوم خردادماه 87

بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق السکوت، مي فروشانند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:3  توسط فردا نويس  | 

معادله 1 و 2

در اين پست قصد دارم ۴ معادله به هم پيوسته را برايتان بازگو كنم. لطفا در قسمت ادامه مطلب و نيز پست هاي بعدي آنها را دنبال نماييد

 

معادله 1

 

انسان = خوردن + خوابیدن + کارکردن + لذت بردن

خر = خوردن + خوابیدن

 

بنابراین :

انسان = خر + کارکردن + لذت بردن

 

بنابراین :

انسان – لذت بردن = خر + کارکردن

 

به معنای دیگر :

انسان بدون لذت بردن = خری که کار می کند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:0  توسط فردا نويس  | 

سخن روز بيستم و يكم خردادماه 87

و خداوند سكوت را آفريد

هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:53  توسط فردا نويس  | 

سخن روز بيستم خردادماه 87

نویسنده بزرگ اهل چک  میلان کندرا :

هیچکس مالک حقیقت نیست، اما هرکس این حق را دارد که فهمیده شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:19  توسط فردا نويس  | 

با خود مي گفتم

در آرام ترين ساعات شب ، همچنان كه در خواب و بيداري بودم ، هفت خود من جمع شدند و آنگاه به آرامي به گفتگو پرداختند .

 

اولين خود گفت :

-       همه اين سالها را اين جا ، درون اين مرد ديوانه گذرانده ام . هيچ كاري انجام نداده ام ، جز آنكه روز هنگام دردش را تازه كردم و شب هنگام برايش اندوه آفريده ام . بيش از اين نمي توانم سرنوشتم را ادامه دهم . مي خواهم طغيان كنم.

دومين خود گفت :

-       آنچه براي تو بود ، بهتر از من است برادر ،چون من خود شادماني اين ديوانه باشم . من خنده اش را مي خندم ، بر شادماني اش آواز سر مي دهم ، افكار زيركانه اش را با پاهايم كه سه بال دارد پايكوبي كرده و برايش شور مي آفرينم. بر من است كه در برابر وجود غمگين خود طغيان كنم.

سومين خود گفت :

-       و من چه !خودي كه بار عشق و داغ عشقي ناشي از شهوتي سركش و شوقي خيالي را به دوش مي كشم ؟من ، خود عاشق پيشه هستم كه بايد در مقابل اين ديوانه طغيان كنم.

چهارمين خود گفت :

-       من در ميان همه شما ، بدبخت ترين هستم ، زيرا چيزي جز تنفري زشت و انزجاري ويرانگر به من نداده اند. اين منم ، خود توفاني ، كسي كه در غارهاي دوزخ زاده شده .بايد به اين ديوانه ،اعتراض خود را نشان دهم .

پنجمين خود گفت :

-       نه ، من بدبخت ترين هستم . خود انديشگر ، خود خيال پرداز ، خود گرسنگي و تشنگي ، خودي كه محكوم است بدون استراحت ، در جستجوي ناشناخته ها و نا آفريده ها باشد. اين ، من هستم كه بايد طغيان كنم.

ششمين خود گفت :

-       و من خود فعال هستم ، كارگري بخشنده كه با دستاني صبور و چشماني آرزومند ، روزها را به تصوير مي كشد و عناصر بي شكل را شكل هاي تازه و ابدي مي بخشد . من هستم ، گوشه گيري كه در برابر اين ديوانه بي قرار طغيان خواهم كرد.

هفتمين خود گفت :

-       چه عجيب است كه شما همه مي خواهيد در برابر اين ديوانه طغيان كنيد ، زيرا هر كدام از شما سرنوشتي داريد كه سرانجام به پايانش مي رسانيد . آه ... اي كاش مي توانستم مانند يكي از شما باشم ، خودي كه تقديري دارد! اما من هيچ كدام را ندارم . من خودي باطل هستم ، خودي گنگ در كناري مي نشيند ، بدون مكان و زمان  درحالي كه شما مشغول خلق دوباره زندگي هستيد . اي همسايگان ! آيا كسي كه بايد طغيان كند شماييد يا من؟

وقتي هفتمين خود ، چنين گفت ، شش خود ديگر با ترحم به او نگريستند اما ديگر چيزي نگفتند .

همچنان كه شب عميق تر مي شد ، يكي پس از ديگري با اظهار شادماني تازه به خواب رفتند . اما هفتمين خود ،مراقب و خيره به ((هيچ)) كه در پشت ((همه چيز)) است، باقي ماند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:11  توسط فردا نويس  | 

سخن روز نوزدهم خردادماه 87

مايكل اوكافر ميگه:

دانستن كافي نيست بايد اقدام كرد. خواستن هم كافي نيست و بايد كاري كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:56  توسط فردا نويس  | 

سخن روز هجدهم خردادماه 87

بيل گيتس:
اگه عاشق كسي شدي،بهش نچسب، بزار بره...اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم.البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط فردا نويس  | 

به جز او خدا کسی را نداری

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن  سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او خدا کسی را نداری

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 15:33  توسط فردا نويس  | 

يه كاريكاتور مفهومي

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:47  توسط فردا نويس  | 

سخن روز شانزدهم خردادماه 87

الکساندر دوما ميگه :

هيچ وقت قول يک پسر بچه را جدي نگير! اما هميشه از تهديدات يک دختربچه بترس !!

و بزرگي ديگري هم ميگه:

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:40  توسط فردا نويس  | 

از هر دست كه بدي با همون دست هم مي گيري

الکساندر فلمينگ

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش
 
خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين
 
انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به
 
مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا
 
در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
 
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:35  توسط فردا نويس  | 

سخن روز سيزدهم خردادماه 87

هیچ می دونستی هربار که تو پلک می زنی من نفس می کشم؟

پس مواظب باش به کسی خیره نشی که من خفه می شم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط فردا نويس  | 

و به احساس كمي حق بدهيم ...

و به احساس كمي حق بدهيم

 

بگذاريم هوا هم نفسي تازه كند

 

بگذاريم كه گبرگ

 

كمي پرپر بشود

 

و نگوييم كه سهم من و تو

 

ما شدن است

 

و سكوت را به سراپرده دل هديه بريم

 

زيرپا سنگ پر از نقش كمي فرش كنيم

 

و به روي تاقچه

 

گردسوز پر از نور اميد

 

دستمان گرم كنيم

 

كاش مي شد اندكي فرق كنيم

 

كاش مي شد به نگاه خيس آن شاپرك پر احساس

 

نقش دولب،

 

رقص انگشتاني باز

 

و سكوتي كه پر از فرياد است

 

نيمه شب هديه دهيم

 

و دل تنگ و پر از راز تو را

 

اندكي وا بكنيم

 

كاش در دنيا، پاشنه اش ديگر بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:41  توسط فردا نويس  | 

ازدواج از منظري ديگر

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است


پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:13  توسط فردا نويس  |